یک وبلاگ دیگر با بلاگها
با صدای مامان از خواب بیدار میشم؛
نرگس!من دارم میرم خونه ی عمو یه سر بزنم و بیام.
اول صبحی؟
…سعید تصادف کرده…
طوری اش شده؟
…آره…
انگار دیگه نمیتونستم نفس بکشم.
مامان جان،یسنا بیدار شد زنگ بزن خاله بیاد دنبالش،صبحونه اش و بهش بده…
مراقب خودت باش من دارم میرم…
حرف های مامان رو یکی در میون میشنیدم.
وای خدا!……….
یاد رسول وعلی افتادم،چه روزهای بدی بود…یاد شب بیست و سوم ماه رمضون امسال،وقتی خبر مرگ محمد رضا رو شنیدم.
همین یک ماه پیش بود عاطفه بهم خبر داد.ابراهیم هم رفت…
و امروز سعید…
خدا جونم!
دارم گم میشم،همیشه با خودم میگم خدا هیچ وقت برای بنده اش بد نمیخواد،طاقت بی قراری بنده اش رو نداره حتمآ یه حکمتی فراسوی درک و باور ما هست که این جوری یه بچه یک ساله یتیم میشه…
خدایا!
همه چیز به هم ریخته…امتحانات پایان ترم از شنبه شروع میشه و من هنوز کلی عقب افتاده ام.
مهربونم!
آرومم کن…نمیدونم این همه دل تنگی رو کجا ببرم…
