یک وبلاگ دیگر با بلاگها
با صدای مامان از خواب بیدار میشم؛ نرگس!من دارم میرم خونه ی عمو یه سر بزنم و بیام. اول صبحی؟ …سعید تصادف کرده… طوری اش شده؟ …آره… انگار دیگه نمیتونستم نفس بکشم. مامان جان،یسنا بیدار شد زنگ بزن خاله بیاد دنبالش،صبحونه اش و بهش بده… مراقب خودت باش من دارم میرم… حرف [...]