یک وبلاگ دیگر با بلاگها
بهش یه لبخندی زدم و شروع کردیم به حرف زدن.یاد خاطرات بچگی ام افتادم،وقتی کلاس چهارم،پنجم دبستان بودم…یادش به خیر.
یه چند دقیقه ای رفت بیرون و اومد.بهم گفت:امروز کلاس نداریم،نمیدونم چرا بهم خبر ندادن و هیچ کدوم از بچه ها هم نیومدن.میتونم سر کلاس تون باشم؟نه،فکر نمیکنم استادمون اجازه بده.ازم خداحافظی کرد و رفت.تازه یادم اومد اسمش و نپرسیدم صداش و زدم و گفتم:اسمت چیه؟
گفت:اسم تو چیه؟
من اسم ام نرگس.
اسم من هم سارا است.
یه خنده ی شیرینی کرد و رفت.آخی!دلم براش تنگ شده.
امروز وقتی استاد بهم گفت:”باور نمیکردم اینقدر خوب کار کنی”کلی انرژی گرفتم.واقعآ نمیدونم چرا اینقدر از کارم تعریف میکنه،برام بسیار جالب انگیز می باشد.
این روزها راحت تر میتونم یه نفس عمیق بکشم…
امروز حس این آهنگ رو داشتم.اسمش هست “تو یادم دادی”از احسان خواجه امیری.
***************
تو رفتی و من آغوشم که پر بود،از تو شد خالی
ستون کردم وجودم رو زیر یک سقف پوشالی
هنوز از یاد تو سبزم،ولی افسوس تن پوکم
یه لحظه با تو آبادم،یه عمری سرد و متروکم
تو یادم دادی از غصه،نمی پرسم،نمی میرم
من از آیینه با هق هق سراغت رو نمی گیرم
تو یادم دادی از بارون به جز گریه نمی پرسم
نجاتم دادی از این تن،تو رگ هام بودی همچون سم
یه کم آغوشت و وا کن
تا دعوت شم به خوابیدن
تو یادم دادی ابری بودن و هرگز نباریدن
بذار امشب کنار تو،من از تشویش خالی شم
تو بودی،یاد من دادی که با تو خوب و عالی شم
اوه…به تقویم که نگاه کردم باورم نمیشد فردا ۱شهریور،چقدر تابستون امسالم یه جوری بود ولی خب سفر شمال که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.البته این مدت یه اشتباهی هم کردم ولی خب آدم با همین اشتباهات تجربه کسب میکنه و بزرگ میشه.تو این مدت از آدما دلگیر شدم،نمیتونم بهشون اعتماد کنم،دلم نمیخواد این حرف و بزنم اما ازشون متنفر میشم گاهی وقتا.
خیلی ذهنم و درگیر کرده،فقط کافیه مطمئن بشم اونوقت که…بیزارم از این حس.
بعد از مدت ها امشب دور هم جمع شدیم.این تقریبآ اولین مهمونی تو خونه جدیدمون بود.بعضی وقتا فکر میکنم اگه آبجی آتفه ام بره،نسیم و نجمه میتونند تنهایی ام و پر کنند،خیلی دوست شون دارم وقتی با همیم دل هامون پر میشه از خنده.
ای کاش…
این روزا گوش هام پر شده از آهنگ های جدید محسن یگانه…همش تقصیر آبجی آتفه ام خب!!!!!!!!!!!
عادت ندارم در مورد آدما زود قضاوت کنم اما…
شک!!!!!!
امیدوارم اشتباه فکر کرده باشم.
******************
فقط دلتنگ خودم ام”من من”.
دیروز که رفته بودم کلاس سیاه قلم استاد بهم گفت:آفرین نرگس،تو خیلی باهوشی،خیلی تمیز کار میکنی…
من که ذوق مرگ شده بودم یه ذره بهش زل زدم ببینم واقعآ داره سر به سرم میذاره یا جدی میگه که با جدیت کنارم ایستاد و با همون چهره مهربونش بازم به حرفاش ادامه داد.
وای خدا جون!
خیلی خوشحال شدم از اینکه اونم استعدادم و کشف کرد،البته قبل از اونم دو سال پیش که کلاس طراحی میرفتم اون استاد هم به استعدام پی برده بود و ازم تعریف کرده بود که ذوق زده شدم دیگه کلاس نرفتم!!!!!!!!!!
اما این خوشحالی طولی نکشید که نزدیک بود یه آقا پسر که خیلی هم پشت فرمون ژست گرفته بود داشت با آنچنان سرعتی چراغ قرمز رو رد میکرد جلوی پام ترمزی گرفت که گفتم انا لله…
واقعآ که!این چه طرز رانندگی؟
اصلآ ولش کن…حوصله سر و کله زدن با این آدما رو ندارم.
*********************
دیشب من و عاطفه و محمد رفتیم پیاده روی،کلی بهمون خوش گذشت.یه جاهایی رفتیم که یاد دوران بچگی ام افتادم.از بس که راه رفتیم من حس کردم کف پام صاف شده هااااااااااا…
خدا جونم!
شکر…
واسه خودم کلی برنامه ریزی کردم که وقتی از سفر برمیگردم چیکارا کنم اما نفهمیدم کجا و چه جوری این سرما رو خوردم که دو روزی تو رختخواب افتاده بودم،اونقدر بد سرما خوردم که آرزوی مرگ کردم ولی اون آقای پزشک و خیلی دوست داشتم بهش گفتم:تو رو خدا برام آمپول تجویز نکن اونم با مهربونی گفت پس باید قول بدی کپسول ها رو به موقع بخوری.منم قبول کردم این کپسول هایی که اندازه ی یه بند انگشت هستند و بخورم،خدائیش از گلوم پایین نمیرن ولی از اونجا که مامانی هی میگفت اگه آمپول میزدی زودتر خوب میشدی نباید به روی خودم بیارم.
***************************
دیگه برام شده یه رویا که روز تولدم خونه باشم.آخه چند سالی که روز تولدم همش مسافرتیم.جالب اینجا بود که امسال روز تولدم دقیقا همون شهری بودیم که پارسال هم رفته بودیم سفر.انگار طلسم شدم من تو این شهر!!!!!
جالب تر این بود که برنامه تولدم هیچ تغییری نکرده بود،آهان فقط جدیدترین برنامه ی خانواده ام این بود که شام یه رستوران جدید رفتیم!!!
اولین اس ام اس تبریک تولدم از همراه اول بود.چی میشد به عنوان هدیه روز تولد برام شارژ رایگان ارسال میکرد خب؟
اما وقتی رسیدم خونه دیدم آقای خضاب اولین کسی بود که تولد امسالم رو بهم تبریک گفته بود که از همین جا بازم ازشونم تشکر میکنم،البته از همه دوستان و فامیل که به یادم بودند و بهم زنگ زدند و SMSدادند و میل و آف گذاشتند بسیار زیاد ممنون میباشم.امیدوارم لیاقت این همه مهربونی هاتون و داشته باشم.
***************************
از خدای خودم ممنونم که بهم توفیق داد تا یک سال دیگه زنده باشم و دوباره رنگ و بوی ماه مبارک رمضان رو استشمام کنم.آخی!چقدر دلم برای چادر نماز صورتی و سجاده ام تنگ شده.دلم هوای دعاهای وقت افطار و گریه های وقت سحر رو کرده.
خدای مهربونم!
تنها کسی هستی که هیچ وقت ترک ام نمیکنی.شاید من بعضی وقت ها شیطنت کنم و تو ذهنم کمرنگ بشی اما توهمیشه پا به پای من همراهم هستی.
خدا جونم!
ازت میخوام هیچ وقت دست ام و رها نکنی تا بین این آدما خودم و گم کنم.خیلی دوست دارم خدا جونم…
سلام!
اولآ که عید همه ی دوستانم مبارک باشه،ان شا الله مولای نازنینمون هر چه زودتر ظهور کنند و دنیا پر بشه از صلح و عدل.
دومآ اینکه خیلی دلم برای دوستای مهربونم تنگ شده،بچه هایی که فارغ التحصیل شدن و رفتند و شاید دیگه نبینمشون.خواستم اسم شون رو تو دفترچه خاطراتم ثبت کنم تا یادم بمونه چه روزای خوشی رو با هم سپری کردیم و اما قبل از اون میخوام یه دوست ویژه رو معرفی کنم.
و اما دوست ویژه مون:
آقای علی اکبر پوررضا که دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه اصفهان هستند.یه چهره مهربون و آروم و خوش خنده.وای خدا!همیشه فکر میکردم خوش خنده تر از آبجی زهرام پیدا نمیشه ولی وقتی ایشون و دیدم فهمیدم چقدر خوش خنده و مهربون اند.البته منم کلی این مدت اذیت شون کردم ولی خب باید بگم شیطونی های من فراگیر هستش و شما هم از این قاعده مستثنی نبودید دیگه…اونجوری که از محل زندگی شون تعریف کردند من خیلی خیلی دوست دارم اونجا رو ببینم و کلی چیزای جدید و زیبا ببینم اما حیف که نمیشه.
خیلی چیزای قشنگی ازشون یاد گرفته ام تو این مدت کوتاه.امیدوارم قلب مهربون شون هم خوب و آروم شده باشه و آرزو میکنم آزمون دکتری امسال پذیرفته بشند که با اعتماد به نفسی که ازشون سراغ دارم حتمآ همین طور خواهد بود.
البته تو این دوران ۳سال تحصیل ام خیلی دوستای مهربونی پیدا کردم.از داداش پیش دست گرفته که با نامزدشون خانم رشیدی کلی تو انجمن علمی فسفر سوزوندیم تا آقای فضائلی و بیات و صاحبی تو اردوی نمایشگاه کتاب پارسال و این ترم آقای مارانی و سید میلاد طهماسبی و خانم اسدالهی و یزدانی و… توی کانون علمی پژوهشی.وای خدا چقدر سر جلسه ها شیطونی کردیم و خندیدیم.
شیطونی های سمانه و شیما.زینب رنجبر که همیشه استرس درس و امتحان رو داشت.مولود مهربون با دست نوشته های قشنگش کلی دل هامون رو ترو تازه میکرد.
کبری قلی زاده،وجیهه عبداللهی،نجمه رشیدی،آرش پیش دست و آقای حاتمی که تو المپیاد امسال واقعآ گل کاشتند و در استان اصفهان هر ۵نفر منتخب از دانشکده ما بودند و البته تو کنکور کارشناسی ارشد هم موفق بودند و من هیچ وقت از بودن باهاشون خسته نمیشدم.چقدر گریه کردیم تو لحظه های خداحافظی…
هیچ وقت یادم نمیره اون روز که برای بچه ها کلاس حل تمرین آمار ریاضی۱ گذاشته بودم و از صبح تا ۴بعداز ظهر پای تابلو بودم و با سر و وضع گچی و حالت گیج و منگ رفتم انجمن علمی و آقای پیش دست چقدر به من خندید…
سر کلاس استاد محمدی چقدر من و مرضیه و آزاده شیطونی کردیم و استاد فقط بهمون لبخند میزد.
شب های دعا،گریه کردن هامون،پیاده روی هامون،آهنگ گوش کردن هامون و خندیدن هامون و دل تنگی هامون…
وای خدا!
دلم میگیره بهشون فکر میکنم…
سلام !
حالم کمی تا قسمتی …
واقعیت اینه که آدما اجازه نمیدن دلم آروم باشه…ای خدا!بعضی وقت ها از زندگی سیر میشم. ولی با این حال آرومم…
امشب مرضیه(یکی از صمیمی ترین دوستام)اس ام اس داد و خبر ازداواج اش رو بهم داد،وای خدا باورم نمیشد…از همین الان دارم نقشه میکشم واسه عقدش کلی شیطونی کنیم…منم که پایه!!!!!
خدا جونم دوست دارم…همین
راستی!
تولد امسالم رو بازم میریم سفر…
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
.
.
.
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
وسطی ترین روز فصل تابستون در بیمارستان شریعتی شهر اصفهان به دنیا اومدم.فعلآ هم دانشجوی ترم ۷رشته آمار دانشگاه اصفهان هستم.
دوران کودکی؟
من از دوران بچگی ام چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه خیلی خیلی زیاد بچه مامانی بودم،الان هم کمی تا قسمتی هستم شاید به خاطر اینکه فرزند آخرم.
دوران حال و کمی عقب تر؟
من همیشه دل تنگ نرگس ۴ سال پیش ام.آدم وقتی بزرگ میشه ناخودآگاه یه اتفاقات عجیب غریبی تو زندگیش میفته که باعث میشه از خیلی چیزا دور بشه .اگه بخوام آماری بگم این سه چهار سال اخیر فکر میکنم از زندگی نرمال فاصله گرفتم،نمودار زندگی ام چوله به راست شده و خیلی سعی دارم به نرمال استاندارد برسم.
قالب شخصیتی؟
چه سؤال سختی!تا اونجایی که دوستام میگن تو جو دوستانه خیلی شیطونم ولی تو خونه خیلی آرومم.آزاده و مرضیه میگن وقتی درس میخونم حوصله کسی رو ندارم و ساکت میشم.
علایق؟
علایق خیلی بُعد داره خب!
در زمینه ورزشی به شنا و والیبال خیلی علاقه دارم.در زمینه رشته تحصیلی همین رشته خودم “آمار” رو دوست دارم.زبان انگلیسی رو هم زیاد زیاد دوست دارم ولی خب از وقتی دانشگاه قبول شدم فرصت ادامه دادن کلاس زبانم رو پیدا نکردم.
از لحاظ غذایی هم هر غذایی رو که توش گوشت قرمز نباشه دوست دارم ولی سالاد الویه یه چیز دیگه است.
از میون تموم رنگ ها هم رنگ صورتی رو دوست دارم البته یه طیف خاص اش رو.
از نویسندگان هم از خوندن نوشته های خانم “عرفان نظر آهاری” لذت میبرم.
به موسیقی هم هر آهنگی که با علایق ام هم خونی داشته باشه گوش میدم اما آهنگ های محسن چاووشی و داریوش رو بیشتر.
نقاشی و طراحی هم فوق العاده دوست دارم.
تفکر إت در مورد عشق؟
عشق خیلی قداست داره و فکر میکنم این روزها هوس جای تموم احساسات پاک رو گرفته.به نظر من از عشق های پاک زمینی هست که به عشق آسمونی و خدایی میشه رسید.البته نباید وابستگی رو با عشق اشتباه بگیریم.
یه خاطره از دوران دانشجویی؟
یه روز کلاس ما زودتر از کلاس های دیگه تموم شد و دانشکده تقریبآ خلوت بود.از اونجایی که کف دانشکده سرامیک طبق معمول با پیشنهاد من شروع به تفریح لذت انگیز سُر خوردن کردیم.بچه ها دیگه آروم شده بودند و من که هنوز مشغول بودم با همون شتابی که داشتم دقیقآ در یک نقطه با معاون امور دانشجویی”آقای معینی” به هم رسیدیم.من واقعآ نمیدونستم باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم که دیدم بچه ها از خنده ریسه رفتند…تا یه چند روزی هم منتظر احضار شدن بودم که خوشبختانه خبری نشد.
یه دعا کن؟
این دعای من برای سر تا سر زندگی ام هستش:
همیشه از خدا میخوام بهم کمک کنه تا اولآ یک فرزند صالح برای پدر و مادرم،یک همسر فداکار برای شریک زندگی ام و یک مادر مهربون برای بچه هام و یک فرد خدمتگزار برای هم نوع هام باشم.
حرف آخر؟
یا علی…